سيد ظهير الدين مرعشى

105

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

چون شيربمكوت به قلعه رفت ، بهرام او را بگرفت و بكشت ! چون خبر به اصفهبد رسيد به غايت دل‌تنگ شد . كه شيربمكوت در جميع ايام به خدمت بود . سوگند خورد تا به عوض او بهرام را نفرمايم كشت . چارهء ديگر نيست و پسر اصفهبد شاه غازى رستم هنوز كوچك بود . باكالنجار بن جعفر كولاويج را به اتابكى او بازداشت و مقرر كرد كه به پايان قلعهء گيليان روند و محاصره كنند ، چندان‌كه مستخلص گردانند ، آنجا رفتند ، و چنان محاصره كردند كه مور را مجال دانه بردن نبود . بهرام خواهر خود را نزد اصفهبد فرستاد و عفو طلبيد كه لشكر برخيزند . چون خواهر آمد در پاى اصفهبد افتاد و تضرّع نمود . ملتمس او را مبذول فرمودند تا از پاى قلعه برخيزند . چون برخاستند قلعه را بسپاردند و به طرف رودبار كارمزد به در رفتند و روان شدند و به دماوند بيرون رفتند و به شهر رى به سلطان محمود پيوستند . در اين موسوم سلطان سنجر ، امير انز را با لشكر به گرگان فرستاده بود ، محمود از اين خبردار شد . امير على باز را با شصت هزار سوار و پياده بفرستاد تا امير انز را از گرگان بيرون كنند و به اصفهبد مثال نوشت كه جهت همين مهمّ به على باز پيوندند . مردم طبرستان گفتند كه : اصفهبد را نمىبايد رفت . اصفهبد برادرزادهء خود فرامرز را با لشكر به على باز فرستاد . انز گريخته بود . چون اصفهبد نرفت امير على با او بد شد و نزد سلطان شكايت كرد . كه او از طاعت بيرون است . و فرامرز را بفريفت كه مرا بومدانى كن و به شهر ياره‌كوه بر ، تا ولايت را به تو دهم فرامرز قبول كرد و با عمّ خود مخالفت نمود . لشكريان چون چنان ديدند فرامرز را بگذاشتند و نزد اصفهبد رفتند . اصفهبد به فريم آمد ، و على باز پيش سلطان آمد و فرستاد كه بهرام را با لشكر به راه دماوند بفرستد تا من از راه پنجاه هزار بروم . سلطان بهرام را بفرستاد و از دو طرف ولايت درآمدند و ولايت را به بهرام و فرامرز تسليم نمودند . اصفهبد ولايت را به امراء و اسپهسالاران سپرد . و به سارى رفت . و آنجا خانه‌يى كه عمّهء سلطان آنجا بود و يراق مىنمود تا پيش سلطان برود . على باز چون دانست بازگرديد و به سارى رفت .